وبلاگ

داستان عاشقانه صایاد-همرا

صایاد- همرا

راویان این گونه روایت می کنند :

در زمان های قدیم پادشاهی به نام احمد خان در سرزمین آذربایجان زندگی می کرد ،

وزیری به نام  محمد خان داشت .

این دو بچه دار نمی شدند .

اینان به زیارت یک اولیا می روند و در آنجا می خوابند

. وزیر در خواب می بیند که دارای فرزند میشود.

وقتی از خواب بلند می شوند این ماجرا را برای شاه تعریف نمی کند .

اما به شاه می گوید که اگر من دارای فرزند پسر شدم و تو دارای فرزند دختر شدی من دخترت را برای پسرم خواهم گرفت و اگر تو صاحب پسر شدی و دخترم را برای پسرت انتخاب کن .

پادشاه خوشحال شده و قبول می کند .می بندند آنها عقدنامه ای مبنی بر این موضوع می بندند

روزی از روزها احمد خان صاحب یک پسر می شود

اسم او را همرا می گذارند پس از آن ، محمد خان ، وزیر ایشان نیز صاحب یک دختر می شوداسم او را سروناز می گذارند.

این دو بزرگتر شدند پدر همرا پس از انجام سنت پیامبر او را به مکتب می فرستد همچنین وزیر نیز دخترش را به مکتب می فرستد.  این دو مدتی در مکتبخانه مشغول علم آموزی می شوند روزی از روز ها همرا عقدنامه ی مذکور را از میان دفتر سروناز پیدا می کند.  او می بیند که مهر و امضای پدران آنها در آن وجود دارد پس از این ماجرا محبت خاصی میان آن دو

بوجود می آید.

بعد از این ماجرا ، همرا گفت :ای سروناز ! ما را از قبل نشون کرده اند . بیا به یک دیگر عشق و محبت بورزیم . اینان در

حالی که درس می خواندند به یک دیگر عشق و محبت می ورزیدند. روز به روز مهر و محبت این دو به یکدیگر زیاد تر می شود ، این خبر به گوش پدران آنها می رسد . بعد از آن پدر همرا ، سروناز را به نکاح پسرش در می آورد.

دختران خوب به گردسروناز و پسران خوب در کنار همرا بودند . هریک ازآنها با ساز و به صحبت نشسته بودند. اما درآن میان یک بازرگان به نام ( قاراپوداق ) وجود داشت که سرزمینهای زیادی راسیاحت کرده بود.  او دوست پدر همرا بود ، پس از دعوت کردن ایشان به جشن عروسی ، او را پیش همرا نشاندند.

همرا گفت: ای بازرگان، توفردی هستی که سرزمینهای زیادی را سیاحت کرده و افراد زیادی را دیده ای، با این همه تجربیات، آیا کم وکاستی در سلوک من می بینی ؟ بازرگان این گونه پاسخ داد:

درتوهیچ کم وکاستی نمی بینم مگر یک مورد همرا گفت: به من بگو که چه کم وکاستی دارم  پس بازرگان گفت:

من در سرزمین های زیادی قدم گذاشته و دیدم در شهر قیزل آلما پادشاهی به نام محمد خان حکومت می کند دختری به نام صایادخان دارد.  در این مکان تو را دیدم و درآنجا او را دیدم حُسن شما را برابر دیدم اگر با او نیز بتوانی ازدواج کنی هیچ کم و کاستی در تو نخواهد بود.

پس از شنیدن این سخنان ، ساز و صحبت و مجلس عروسی را رها کرده به سرعت قصد رفتن به شهر قیزیل آلما کرد با پدر ،

مادر و همه یار ویاورانش خداحافظی کرد رو به سوی آنها کرد و گفت :

جشن عروسی به طور معمول دو روز طول می کشد اما بعضی ها آن را کمتر یا بیشتر می کنند آنهایی که بیشتر از دو

روز طول می کشد یک روز قبل از آن دو روز اصلی جشن مختصری به نام پیش برنامه می گیرند .روز اول عروسی را ” مسایب جای” می نامند که در آن روز جشن در خانه ی داماد انجام می گیرد و دوستان و خویشاوندان داماد دعوت می شوند .

در این روز عروس کنار داماد نیست و در خانه ی پدریش می باشد .صبح روز دوم عروس را با کجاوه به خانه ی داماد می آورند و شب آن روز نیز جشن می گیرند .

 

 

گل کونگلوم گیده یلی اوزاق یوللارا بیر دلبرینگ سوداسینا دوشموشم

قارداش دوغان ، باشیمیزدان نه گچر بیر دلبرینگ سوداسینا دوشموشم

بوی لاری اوزین دیر لب لری شکر آغلاپ گوزلریمدن قانلی یاش دوکر

هر گورن کیشی لر آرزوین چکر بیر دلبرینگ سوداسینا دوشموشم

گوزوم یاشی آقا – آقا سیل اولدی عشقیندا گل منگزیم سارغاریپ سولدی

بلبل اوچوپ منزلگاهم چول بولدی بیر دلبرینگ ، سوداسینا دوشموشم

عاشق همرا دییر ایندی نیلارم فلک نینگ الیندن قانلار یودارام

توولا ایله مانگ دورمای گیده رم خان صایادینگ سوداسینا دوشموشم

 

 

بیا عزیزم برویم به سفر های دور و دراز گرفتار عشق یک دلبری شده ام

ای دوستان چه بر سر ما خواهد آمد گرفتار عشق یک دلبری شده ام

قدی رعنا و لبانی چون شکر دارد از فراق او از چشمانم خون جاریست

هر که او را دید در دل آرزو مند او شد گرفتار عشق یک دلبری شده ام

گریه گریه کنان ، سیل از چشمانم جاری شد گل سورتم از عشق او پژمرده شد

با رفتن معشوق همچون بلبلم سرایم بیابان شد گرفتار عشق یک دلبری شده ام

همرا عاشق می گوید که حالا چه کنم از دست این فلک خون جگر خورده ام

اسرار به ماندن من نکنید من به هر حال خواهم رفت دوچار عشق صایاد خان شده ام

 

 

:

الغرض ، یار و دوستان همرا سعی و کوشش فراوانی کرده اند تا او را از سفر بازدارند اما افاقه نکرد.

آنها با دعای خیر او را روانه ی راه کردند و خودشان ماندند .

همرا سفر خود را آغاز کرد. از سویی سروناز با شنیدن این خبر لباس سیاهی پوشیده و سوار بر اسب سیاه شد و به راه افتاد تا اینکه

در یک منزلگاهی به او رسید همرا رو به سوی سروناز کرده و این چنین می گوید :

کونگلونگ نی اینجیدپ چیتمه قاشینگی گل ای سرویم سن گیینمه قارانی

خمار آلاگوزدن دوکمه یاشینگی گل ای سرویم سن گیینمه قارانی

سن سینگ پادشاهیم تختینگ – دا باردیر قارا گیمک سنینگ بختینگ – دا باردیر

صبر ایله سوودوگیم وقتینگ – دا باردیر گل ای سرویم سن گیینمه قارانی

گوک یوزونده مهری ماهی سویر سن یر یوزونده گر همرانی سویر سن

قیرمیزی گیگن بیر اللهی سویر سن گل ای سرویم سن گیینمه قارانی

همرا دییر قایناب یوره گیم جوشماز آتشی بولماسا لقمه سی بیشمز

گلگون گیگیل سانگا قارا یاراشماز گل ای سرویم سن گیینمه قارانی

از من آزرده خاطر نباش و اخم نکن بیا ای سرو من ، لباس سیاه نپوش

با چشمان زیبایت اشک نریز بیا ای سرو من ، لباس سیاه نپوش

تویی پادشاه من ، تختی نیز داری لباس سیاه پوشیدن در بخت و اقبال تو وجود دارد

صبر کن ای معشوق من ، وقت زیادی داری بیا ای سرو من ، لباس سیاه نپوش

در آسمان ماه را می پسندی روی زمین مهر همرا در سینه ی تو وجود دارد

چیز دیگری بپوش ، فقط به خداوند یگانه تسبیح می گوی ، بیا ای سرو من ، لباس سیاه نپوش

همرا از صمیم قلب می گوید ، اگر از صمیم قلب نگویید ، سخنش کار ساز نخواهد بود

لباس گول گون بپوش ، برای تو لباس سیاه مناسب نیست ، بیا ای سرو من ، لباس سیاه نپوش

بعد از این همرا به راه خود ادامه می دهد .

سرو ناز نیز کوتاه نیامده و به دنبال همرا می رود .

همرا اسب خود را نگاه داشته و

سخنی می گوید :

رفته رفته به منزلی رسید بمان ای مارال من ، ای سرونازم ، بمان

کوه های بلند بین ما افتاده است بمان ای مارال من ، ای سرونازم ، بمان

فلک بی وفا چه ظلم هایی را کرده است خاک ، چشمان طمع کار را پر کرده است

من را از تو و تو را از من جدا کرده است بمان ای مارال من ، ای سرونازم ، بمان

مفهوم کلی این شعر ، مانع شدن همرا از آمدن سروناز به دنبال او است ، شاعر در این شعر با ظرافتی خاص خواهش و تمنای همرا

را از سروناز به نمایش در می آورد.

الغرض همرا با خودش می گوید:

کجایی ای شهر قزل آلما

این سخن را گفته ، به راه خود ادامه می دهد .

سروناز اسب خود

را تاخته وخودش را جلوی راه همرا می اندازد .

همرا اینجا نیز به سروناز توجه نکرده واز کنار او عبور میکند .

سروناز با دیدن این رفتار صورت

زیبای خود را چرخانده و این سخن را می گوید :

ای یاران و دوستان من امروز روز جدایی معشوق من است

وجودم را در راه معشوق قرار می دهم اما یارم با زور و اجبار برنده شد

من ظلم و ستم زیادی کشیده ام چه کسی به من مهربانی کرد

به اولین عهدت وفادار باش امروز باید یار را رنجاند

ببین کار این فلک را که چگونه اشکم را از چشمانم جاری کرد

بیاد آور روزهایی که با یار بودی امروز یار خواهد رفت

شهرت او در دنیا پیچید امروز دردم تازه شده

همرا با ستم کردن به سروناز رفتنی شده است

در این شعر سروناز قبول می کند که دیگر نمی تواند همرا را برگرداند و با زار و ناراحتی روزهای خوش و عهدش را با او یاد

آوری می کند و به او می گوید که داری ستم بزرگی به من می کنی .

همرا برگشته و کمک می کند که سروناز از زمین بلند شود و می گوید :

ای سروناز !

با صمیم قلب به من یک رخصت بده و

برای من دعا کن )) سروناز نیز با وجود مخالفت ، دل همرا را نمی شکند و دعای خیری کرده و این کلام را می گوید :

اگر می خواهی از اینجا بروی این روز ها را به خاطر بسپار ، آرزو می کنم که به سلامت برگردی

من را با غم بزرگی تنها گذاشتی اما آرزو می کنم که به سلامت برگردی

خداوند یگانه حاضر و ناظر است بلبل همیشه هوا و هوسش در گل تازه ای است

دلم تنگ است و چشمم به راه برو ای همرای من به سلامت برو و در امان برگرد

بلبلی بودم و از گل خود جدا شدم جدایی را از مرگ سخت تر دیدم

ترسم زیاد است ، گفتارم لرزان برو ای همرای من به سلامت برو و در امان برگرد

سروناز می گوید : حالا به امنیت رسیدم اگر بگویم عرضی دارم ابتدا باید به یار عزیزتر از جانم بگویم

روزهای شیرینم به غم خانه تبدیل شد برو ای همرای من به سلامت برو و در امان برگرد از آن پس همرا گفت:

ای سروناز !

جایی که من می خواهم بروم دور است ، آذوغه اسب مرا بده

پس سروناز گفت :

بزرگان گفته اند ، روزی اسب مقرر است ، من آذوغه ای برای اسب تو ندارم .

همرا از اسب پیاده شده و رفت که از سروناز اجازه بگیرد .

این اجازه با اجازه گرفتن از سروناز برای رفتن به شهر قیزیل آلما فرق می کند .

سروناز نیز اجازه نمی دهد .

همرا از راه خشونت وارد می شود ، در این حال زنجیر گردنبند سروناز پاره شده و بند های آن به زمین

می ریزد .

سروناز نیز شروع به جمع آوری بند های گردنبند خود می شود .

پس همرا گفت :

ای سروناز !

این گردنبند را جمع نکن من از شهر

قیزل آلما یک گردنبند خوب برایت می آورم

تا برای تو و من این مکان یک خاطره باقی بماند ; هر وقت برگشتم در راه برگشتن آن را یاد کنم

سروناز نیز از همرا قول می گیرد. پس از آن با خداحافظی روانه راه می شوند .

اما وقتی که سروناز از یارش جدا می شود غمگین شده و این

سخن را می گوید :

روزگار بی وفا چه کار هایی را برعکس کرده است ، جان شیرین من را از من گرفته است .

با هزار و یک حیله من را از معشوقم

جدا کرده ، حالا شب و روز کارم گریه کردن است .

فلک چقدر در روزگارم سوز و اندوه قرار داده است و هیچ رحمی به اشک چشمانم نکرده .

مانند مجنون برای دیدن تو بی تابی می کنم .

در این شعر سروناز اندوه و غم خود را به همرا انتقال می دهد و تقصیر کار را بر روی روزگار می اندازد.

الغرض ، پس از آن همرا را به خدا سپرده و باز می گردد .

در راه باز گشت سروناز به پدر همرا برخورد می کند .

پدر همرا با شنیدن خبر رفتن همرا رهسپار شده بود .

سروناز رو به سوی پدر همرا این سخن را می گوید :

ای شاه احمد به حال زار من بنگر که از یار خویش جدا افتاده ام .

بخت من سیاه شده است .

چون یارم می خواهد من را ترک

کند.

مانند گلی هستم که از باغ خود جدا افتاده ام .

الغرض ، پس از آن ، احمد می گوید :

ای سروناز! بیا با هم دنبال همرا برویم ، هر اتفاقی که بی افتد ما او را باز می گردانیم.

هر دو به دنبال همرا حرکت کردند .

پس از مدتی حرکت ، به همرا رسیدند ، پدرش جلوی همرا رفته و این سخن را می گوید :

ای عزیز من نرو راه طولانی و دراز و سخت است ، روز و شب در فکر تو هستم که چه بلایی بر سر تو خواهد آمد .

اگر تو نباشی

، وارث تخت و تاج من کیست .

دوری تو جگر من را خواهد سوزاند .

مانند بلبل در حال آواز و زاری هستم به حال من رحمی بکن و نرو .

 

که تا کنون او را ندیده ای  از قلبت بیرون کن و از سفر منصرف شو  صایاد خان

الغرض ، احمد و سروناز هر چه سعی و تلاش کردند که او را منصرف کنند ، اثری نداشت .

آخر صبر سروناز به پایان می رسد و

می گوید :

 

ای یار دوران کودکی من چگونه می توانی من را ترک کنی ، آه و فغان من یخ های کوه ها را ذوب می کند .

چگونه می توانی از من دور شوی . اجازه بده من نیز با تو بیایم تا در این سفر کنیز تو باشم ، من را تنها نگذار .

الغرض ، این سخنان حتی خیلی کم هم بر روی همرا تاثیری نمی گذارد .

احمد می گوید :

ای همرا !

اگر تو بر نگردی من نیز باز نخواهم گشت تو هر کجا باشی من نیز آنجا خواهم بود

پدر و پسر هر دو قصد رفتن کردند و سروناز بازگشت .

پدر و پسر پس از طی مسافتی از آذر بایجان خارج شدند .

در مسیر راه اتفاق های فراوانی برای همرا و پدرش می افتد .

آنها چند روزی در راه بودند و بالاخره به شهر قیزیل آلما می رسند .

همرا به کمک پدرش با سعی و کوشش فراوان و تحمل سختی های زیاد:

مانند بستن آنها به درخت ، زندانی کردن آنها و  …

آخر می تواند دل صایادخان را بدست بیاورد

در مسیر راه اتفاق های فراوانی برای همرا و پدرش می افتد . آنها چند روزی در راه بودند و بالاخره به شهر قیزیل آلما می رسند .همرا به کمک پدرش با سعی و کوشش فراوان و تحمل سختی های زیاد ( مانند : بستن آنها به درخت ، زندانی کردن آنهاو …) آخر می تواند دل صایادخان را بدست بیاورد .

ادامه…

پس از اینکه مهر همرا در دل صایادخان می افتد ، پدر همرا را صدا کرده و می گوید : (( پدر جان حالا پسرت را به من بسپار ،خودت برو و به مال و حکومتت رسیدگی کن )) . آنگاه احمد از روی ناچاری می گوید :

حال من  خواهم رفت – ای صایادخان ، همرا را به تو می سپارم شما دو نفر را به قادر پاک می سپارم

– ای صایادخان ، همرا را به تو می سپارم

مانند زلیخا معشوقت را به زندان نیانداز

پدر همرا در این شعر صایادخان را نصیحت می کند و به او توصیه می کند که مواظب پسرش باشد .

بعد از رفتن پدر همرا ، صایادخان و همرا با هم زندگی می کنند . روزی از روزها وقتی که این دو کنار حوضی نشسته بودند . همرا شعرغمگینی می سراید و در آن شعر سروناز را یاد می کند

از سرو خود جدا شده ام ، از آن خیلی دور شده ام . از دوری او اشک از چشمانم جاری می شود.(در این شعر همرا غم خود را از دوری سروناز ابراز می کند.

صایادخان بعد از شنیدن این شعر ، به کنیزان خود می گوید : (( ای بانو کنیزه ، این پسر در میان سخنان خود از دل شکستگی سخن می گوید در سخنان خود از سروناز یاد می کند در سرزمینش باید یار دیگری داشته باشد . اگر باز هم از سروناز سخن به میان آورد بروید و تحقیق کنید و ماجرا را بفهمید))

همرا با دیدن سه غاز نشسته کنار هم ، به یاد سروناز و صایادخان می افتد و با خود می گوید که کاش ما نیز این گونه کنار هم بودیم سپس غزلی در این باره می سراید.

صایادخان به همرا اعتراض می کند که این سروی که در شعرت به کار می بری کیست ؟ آیا یار دیگری داری ؟ همرا جواب میدهد : (( ای صایاد خان سروی که من می گویم درختی است که پدرم آن را از خاجیگا برایم آورده است . یکی از این درخت های درختی بسیار تنومند شد. من همیشه از سایه ی آن استفاده می کردم ، آن را گاه گاهی به خاطر می آورم))

 

همرا همیشه و در همه حال از زیبای های وطنش به صایادخان می گوید و از وطنش پیش او تعریف می کند . پس از گذشت سه سال صایاد خان راضی می شود که با او به وطنش برود . این دو سوار بر اسب راهی وطن همرا می شوند . یکی از کنیزه های صایاد خان به پدرصایاد خان خبر می دهد که دخترت با یک پسر جوان فرار کرده است . پادشاه عصبانی شده و به سرعت سردار خود را دنبال آنها می فرستد .

وقتی سردار به آنها می رسد و قصد گرفتن آنها می کند . صایاد خان به او می گوید که من به تو کمک های فراوانی کرده ام صایاد خان با گفتن کمک هایش او را راضی می کند . سردار می گوید که تو آسوده خاطر باش خودم پدرت را به طریقی گمراه می کنم . سردار دست خالی پیش پادشاه باز می گردد . پادشاه عصبانی می شود .

همرا و صایادخان به راه خود ادامه می دهند . این دو به مکانی می رسند که گردنبند سروناز پاره شده بود ، همرا وقتی که به آنجا می رسد شروع به گریه کردن می کند

صایاد خان  شکی که داشته بود به یقین بدل می شود و می فهمد که همرا یار دیگری نیز داشته ، صایادخان می گوید : (( ای همرا ! تو چقدر نا مرد هستی ، چقدر به من دروغ گفتی )). بعد از آن صایادخان صورتش را برگردانده ، با همرا خداحافظی می کند و از آنجا دور می شود . آنقدر دور می شود که همرا او را نمی بیند . همرا با شدت بیشتری شروع به گریه کردن می افتد وقتی به خودش می آید به دنبال صایاد خان رهسپار می شود .همرا صایادخان را گم می کند ، پس از اتفاق افتادن ماجرا های جالب دیگر ، همرا باز می تواند دل صایادخان را بدست آورد و او را راضی کند . این دو به راه خود ادامه می دهند .

 

صایادخان به تقدیر تن داده و با همرا راهی سرزمین خود می شود . از رفتن همرا از دیارش سه سال می گذرد.

سروناز خواب همرا را می بیند و با اضطراب از خواب بیدار می شود . به دلش می افتد که همرا ، صایادخان را با خودش می آورد .

همرا جلوتر رفته واز صایاد پیش تر  و تنهایی پیش سروناز می رود.

 

سروناز می گوید : (( آیا صایادخان را باخودت آوردی ؟ )) . همرا جواب می دهد : (( ای سروناز ! اگر با صایادخان آمده باشم خوشی یا آن را نیاورده باشم ؟ ))

سروناز می گوید: (( برای خودم که اگر او را نیاورده باشی خوشحال خواهم شد ، اما برای ایل و مردم اگر او را آورده باشی خوش است.))

پس همرا گفت : (( صایادخان را با خودم آوردم ، به پیشواز او برو ))

سروناز نیز بهترین لباس های خود را پوشیده و با کنیز های خود به استقبال صایادخان می رود . وقتی سروناز ، صایادخان را می بیند ، محو زیبایی او می شود . همرا میان آن دو رفته و این گو نه می گوید :

قربان اولام لب لرینگ بالینا               بیلی گل گز  سروی نازم بارایندی

آق یوزونده جوره جوره حالینا           حالی گل گز صایاد خانیم بار ایندی

شکردن شیرین دیرسوزلان سوزلرینگ

گوزیمه دوادیر باسان ایزلارینگ

و….

همرا در این شعر از سروناز می خواهد که با صایاد خان زندگی کند الغرض ، صایاد خان و سروناز با همرا در کوشک به عیش وعشرت مشغول شدند و آوازه ی آنها در تمام عالم پیچید .

پدر صایادخان وقتی می فهمد که دخترش کجاست چند سوار جلوتر راهی آنجا می کند و خودش شخصاً به آنجا می رود . وقتی خبرآمدن پدر صایاد خان به آنها می رسد . همرا ، صایادخان و سروناز سوار اسب شده و به طرف شهر قیزل آلما حرکت می کنند. در مسیر راه به پدر صایاد خان حمله می شود ، در آن موقع ، همرا و صایادخان و سروناز به پدر سروناز می رسند و به او کمک می کنند . وقتی پدر صایادخان جنگیدن این سه تن را می بیند آنها را می بخشد و به دخترش می گوید که بیا به شهرمان برگردیم . صایاد خان می گوید که من با چه رویی برگردم…

 

الغرض ، این سه تن ، به همراه پادشاه به شهر قیزل آلما روانه می شوند . پس از طی مسافتی به شهر قیزل آلما می رسند . مردم شهر به پیشواز آنها رفته و استقبال شاهانه ای از آنها می کنند . شهر را چراغانی کرده و بساط جشن را برپا می کنند . پدر صایادخان برای نشان دادن رضایت خود هفت شبانه روز جشن می گیرد .

آنها به مقصد و مراد خود رسیدند .خداوند متعال همه ی مسلمانان را به مقصد و مرادشان برساند .

برگرفته از کتاب صایاد-همرا ، مراددوردی قاضی

جفت عروسک صایاد-همرا را به قیمت مناسب و مطمئن و کیفیت عالیِ دست ساز میتواند از www.sonashop.ir  به صورت اینترنتی و آنلاین با خیال راحت خرید نمایید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *